X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
sepehrarmany
 
تاریخ عضویت: 1394/12/08
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1395/05/15
تعداد مطالب: 6
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 181
 pc  ps4 
 
درباره وبلاگ
نوشتن، ترسیم نقوش پر رنگ‌و در هم تنیده‌ی ذهن است و ترسیم افکار، گریزی به سمت آرامش.
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۴:۴۹ ب.ظ  ::  موضوع: نوای خیال
 

نوای خیال(2) _ نوای خیال (3) 

_ پرده اول _: "ماه ساحر ذهن انسان است"

از همان اعماق تاریک جنگل بود که صدا را شنیدم، نجوایی بی‌تردید و وصف‌ناپذیر که باد در بین درختان زمزمه‌اش می‌کرد. درختان تنومند، همگی سر به آسمان داشتند و ماه، به سان آن که قصد رفتن نداشته باشد، در دل دریایی از شفق و ستاره می‌درخشید. شاخه‌ها به نجوا گوش می‌سپردند و همراه باد، در سروری غریب اما آشنا می‌رقصیدند...

قدم‌هایم مرا به برکه‌ای برد، آب تیره‌ی آن نقش بازتاب نقره‌ای ماه را بر خود داشت و تصویر هزاران کرم شب‌تابی که بر روی آن به رقص درآمده بودند، برکه را به سان آینه‌ای جادویی می‌کرد.

ناگهان پایم لغزید...

به درون برکه افتادم و صدا‌یی جدید شنیدم: "بیابانی است که تا ابد، غروب بر آن می‌تابد، اقیانوسی بی‌پایان است از شن، آسمان آبی‌اش در افق با رنگ نارنجی و سرخ غروب در می‌آمیزد و هیچ جانداری بر روی آن قدم نگذاشته. تنها بیابان و آسمان در روبروی هم صف کشیده‌اند تا بی‌نهایت و در فاصله بین‌شان، باد گاهی دانه‌های شن را جابه‌جا می‌کند.

به سمت افق،‌
در دوردست‌هایی که از نگاه پنهان هستند،
رازی نهفته است...

_ پرده دوم _: "هر انسانی به رنگی و سرچشمه هر رنگ، نور"

در دوردست‌های بیابان، درست در زیر شدیدترین رنگ‌های غروب، یکه کوهی خفته بود و در دل کوه، غاری، که راه داشت به کوهستانی سرد. از فراز کوه‌ها که سر به آسمان شب داشتند و در ته دره‌هایشان که با خاک در هم تنیده بودند، رقصی بین شفق‌های رنگی شب برقرار بود.
"شفق ها خاطرات انسان هستند،
هر رنگ، خاطره‌ای متفاوت
و به همراه هر کدام، طنینی مرموز و نجیب،
رنگ‌هایی که به هم گره می‌خورند و باز آزاد می‌شوند و کوهستان از رقص بی‌پروایشان، غرق در نور شده است."

_ پرده سوم _ "در پشت کوه‌ها، حقیقتی نهفته است"

سرم گیج می‌رود. درکی از زمان ندارم، غرق شده‌ام در پوچی ذهن خود

_ پرده چهارم _ "نسیم هر روز، نغمه‌هایی را با خود می‌آورد که در کوچه‌هایمان، خانه‌هایمان و گوش‌هایمان طنین‌انداز می‌شوند، به عهده ماست که بشنویم یا گوش کنیم و آیا شنیدن و گوش کردن با هم یکی هستند؟"

اگر انسان کاملا از تردید، ترس و خشم تهی گردد چه می‌شود؟
آیا این به معنای آزادی نیست؟
و هر چند راه برای هر کس متفاوت باشد، اما اگر امید باشد که انسان در آخر، به آزادی رسد، آیا این به معنای درک حقیقت خواهد بود؟
آیا هر انسان سرانجام توان درک حقیقت را خواهد داشت؟
شاید...

_ پرده آخر _ "بخوان"

شاخه‌های بلند درختان بید، در آب زلال رودخانه که نور کم‌رنگ خورشید صبحگاهی غسلش می‌دهد، می‌رقصند. نسیم تازه است و خنک، از بین درختان بسیاری که مسیر را پوشانده‌اند، کم‌کم تصویر شهری با کلبه‌های چوبی پدیدار می‌شود. غریبه آرام به سمت شهر قدم برمی‌دارد.
ساکنین شهر به زودی بدون آن که خود متوجه شوند، تغییری بزرگ را در شیوه زندگی خود و نسل‌های بعد، ایجاد می‌کنند.

***دست‌نوشته‌های یک ساحر منزوی، کتاب چرم***

نام قطعه: Echoes
سبک: Progressive Rock
هنرمند: Pink Floyd
سال انتشار: 1971

(هشدار! این قطعه 50 مگابایت حجم داشته و برای لذت بردن از آن به جز گوش و صدا به واسطه‌ی سومی نیاز هست به نام "حوصله" اگر فکر می‌کنید که واسطه سوم را ندارید، بیخیال این قطعه شوید. اگر نه، هندزفری یا هدفون‌‌تان را آماده کنید، صدای موسیقی را زیاد کنید و چشمانتان را ببندید...)

‌                                                             دانلود قطعه 

 
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 6 درجه