X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
s1107
 
تاریخ عضویت: 1393/08/05
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1394/02/19
تعداد مطالب: 208
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 37
 pc  ps2  ps3  psp 
 
درباره وبلاگ
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
بازدیدکنندگان امروز:
connor77 , Esi Sartala , A arYan A , Number 2 , SadeghVic ,
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
پنجشنبه ۰۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۵:۳۳ ب.ظ  ::  موضوع: MULTILAND
 

سلام پردیسیها ...

به سومین قسمت از مجموعه مطالب MULTILAND خوش آمدید.

 

پیشگفتاری تلخ :

عزیزان ، دوستان پردیسی ، گیمرهای عزیز ، هموطنان نازنینم ، همانطور که مستحضر هستید در یکی دو هفته اخیر شاهد یکی از مصیبت بارترین اتفاقات چند سال اخیر در کشور بودیم. واقعه ای تلخ و ناگهانی که بطور مستقیم و غیر مستقیم زندگی تمام مردم ساکن در غرب ایران رو تحت شعاع خودش قرار داد. زلزله ای 7.3 ریشتری که کانون اون در روستای ازگله کرمانشاه بود اما امواج اون به حدی قدرت داشت که چندین و چند شهر و استان رو به هم دوخت و موجب خسارات و آسیبهای مالی (جبران پذیر) و جانی (جبران ناپذیر ) بسیاری شد.

مطئنا بخاطر پوشش رسانه ای گسترده و حضور فعال مردم در فضای مجازی ، کم و بیش از اتفاقات و جزئیات این واقعه مطلع هستید. اما این رو با اطمینان عرض میکنم ، عزیزان ، دیدنِ یک گزارش در اخبار یا چند پست در فضای مجازی در مورد زلزله و مشکلات مردم مصیبت دیده ، با حضور داشتن در کانون این قبیل فجایع ، زمین تا آسمان با یکدیگر فرق دارند.

خیلی فرق داره ، اینکه بشنوی در فلان شهر بر اثر زلزله افرادی عزیزانشان را از دست داده اند ، تا اینکه چهار ستون خانه خودتان بلرزد و جان خودتان و عزیزانتان را در خطر ببینید. یا خدایی نکرده یکی از اونها رو جلوی چشمانتون از دست بدید ...

خیلی فرق داره ، اینکه آمار تعداد کشته شدگان رو ببینی ، تا اینکه خودت توی لیست کشته شدگان دنبال اسم اقوامت بگردی ...

خیلی فرق داره ، اینکه در مورد پیش لرزه و پس لرزه های این زلزله اخیر خبر یا پست ببینید ، تا اینکه قبل از زلزله اقوام تان با وقوع پیش لرزه در سرپل ذهاب با شما تماس بگیرند و اخطار بدهند که در خانه نمانید ، اما خودشان در زلزله اصلی ، دست جمعی جانشان را از دست بدهند ...

خیلی فرق داره ، اینکه عکس جنازه بچه ای رو ببینی ، تا اینکه جنازه پسر بچه ای رو که چند هفته قبل مهمانتان بوده و پای کامپیوتر با گذاشتن کارتون سعی میکردید سرگرمش کنید رو از زیر آوار بیرون بکشن ، اون هم در حالی که نصف صورت نداره ...

خیلی فرق داره ، اینکه عکس و فیلم جنازه ها رو ببینی ، تا اینکه زیر تابوت پیرزنی رو بگیری که هفته قبلش دستش رو برای بالا آمدن از پله خانه تان گرفته بودی ...

خیلی فرق داره ، اینکه عکس و فیلم فرد مصیبت زده ای رو ببینی ، تا اینکه فامیل و رفیق خودت در مجلس ختم خانواده اش سرش رو بزاره روی شانه هات و اشک ریزان و هق هق کنان بگه : بی پدر شدم...

(بهتون اطمینان میدم که تا عمر دارید خیسی شانه هاتون در اون لحظه رو فراموش نمیکنید)...

خیلی فرق داره ، خیلی فرق داره ...

خیلی فرق داره ، اینکه شایعات و اتفاقات این زلزله رو دهن به دهن شنیده باشی ، تا اینکه خودت جزوی از اون اتفاق باشی و داستان منحصر به خودت در این ماجرا رو داشته باشی ...

شاید ، شاید روزی دیده ها و شنیده های شخصیم که داستان خودم در مورد این زلزله رو بیان میکنه ، با شما در میان گذاشتم. داستانی که روح و عاطفه آدم رو به درد میاره ، اون هم در حالی که در برابر داستان مصیبت دیدگان این ماجرا ، قطره ایست در مقابل دریا ...

اما فعلا نه ، فعلا وقت بازگشت به زندگیه ...

کوتاه میکنم ، دوست ندارم که در GAMELAND حالتون گرفته بشه ، همه اینها رو گفتم تا برسم به یک تقدیر جانانه و یک گلایه جزئی ...

 

تقدیر جانانه : به نوبه خودم تقدیر جانانه ای میکنم از همه ایرانیهایی که با تمام وجود به میدان آمدن و از جان و مالشون مایه گذاشتن. این مصیبت خیلی درسها به من یکی آموخت. من خود به عینه حضور فعال قومیتهایی رو در این ایام دیدم که تمامی حدود انسانیت ، نوع دوستی ، هم دینی و... روجابجا و مرتفع کردند.

من خود به عینه حضور و کمک رسانی قومیت هایی رو دیدم که در طول سالیان سال به جُک هایی که درباره آنان میگفتند ، خندیده بودم. من خود به عینه دیدم ، همدردی لُرهای غیور و با معرفت رو ، دیدم ، کاروان پربار کمکهای مردمی اصفهانیها رو ، دیدم ، تلاش شبانه روزی تُرکها رو ، دیدم ، دیدم سوختن جگر تمام هموطنانم رو برای کُردهای مصیبت دیده ای که سالیان سال سپری محکم بودند در برابر متجاوزین به این مرز و بوم ...

ایرانی های عزیز ، هموطنانم ، منِ حقیر به نوبه خودم از طرف مردم غرب کشور بابت تمام زحمات و یاری رسانیهای شما سپاسگذارم قلب

 

گلایه جزئی : عزیزان ، من نمیگم که در واقعه اخیر هیچگونه کم کاری رخ نداد ، نمیگم که دزدی نشد ، نمیگم که حق خوری نشد ، نمیگم که ریا کاری اتفاق نیافتاد ، نمیگم که کوتاهی صورت نگرفت ...

اما ، عزیزان ، بخدا قسم این قبیل موارد پَست و حقیرانه دربرابر موج عظیم همیاری و همدردیهای مردم ایران زمین ، بسیار کوچک و ناچیز بودند. عزیزان ، اینقدر خواهان اخبار و شایعات منفی نباشید. اینقدر در فضای مجازی به دنبال سوتی گرفتن از دولت ، نظام ، هلال احمر و... نباشید. اینقدر به شایعات دامن نزنید. اینقدر فریب افراد ناجوانمردی که از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف سیاسی خودشون و ضربه زدن به نظام اسلامی-ایرانی کشورتون استفاده میکنند رو  نخورید.

به یگانه گی خدا قسم ، دنبال کردن این قبیل شایعات و دروغها چیزی جز دلسردی مردم و دست اندرکاران رو به دنبال نداره. به خدا قسم خواندن پست دروغینی که میگه یک دزد! برای مردم کمک فرستاده و تهش میگه آخوندها معرفت رو از این دزد یاد بگیرن ، چیزی نیست جز حقه های کثیف سیاسی-رسانه ای خائنینی که کوچکترین اهمیتی برای من و شما و نه حتی زلزله زدگان قائل نیستند. به اشتراک گذاشتن این قبیل پستها ، برای زلزله زدگان نان و آب و سرپناه نمیشه. فقط مردم و مسئولین رو دلسرد میکنه و زندگی مصیبت دیدگان رو ویرانتر ...

___________________________________

 

100 حقیقت در مورد انیمیشن سریالی ریک و مورتی (بخش دوم)

حتما تاکنون متوجه شکل عجیب و جالب چشم و مردمک چشم‌ها در شخصیت‌های این مجموعه شده اید. در‌واقع جاستین  رویلند این سبک را از همان نمایش کوتاه قدیمی خود قرض گرفته و آنرا گزینه خوبی برای این مجموعه میداند.

پرمخاطب بودن این سریال باعث شد تا مؤسسه Oni Press داستان‌هایی با سبک کامیک و برگرفته از این سریال با نویسندگی زک گورمن و طراحی سی جی کنون منتشر کند.

دن اظهار داشته که اگر میتوانست آقای میسیکس،شخصیتی آبی رنگ که یک خواسته شما را انجام داده و سپس ناپدید میشود، داشته باشد، آنرا بعد از هر ایمیل استفاده میکرد تا به او بگوید: "اووووووو دن، این ایمیلت خیلی خوب بود اما فک نکنم مخاطبت شوخی هات رو بفهمه. باید مستقیم بهشون بگی که داری شوخی میکنیگ"

همچنین جاستین هم از آقای میسیکس میخواهد تا یک جک واقعاً خنده‌دار برای او تعریف کند و در غیر این صورت حق ندارد ناپدید شود !

در اواخر قسمت دوم مورتی از ریک میپرسد :“به نظرت یه دنیا پر از سگ‌های هوشمند چی شکلی میشه ؟“ جواب ریک به این سؤال اشاره‌ای به یک pilot با نام دنیای سگ‌ها که رویلند برای کارتون نتورک ساخته بود، دارد.

طبق گفته دن هارمن در یکی از جلسات پرسش و پاسخ آنلاین قیمت واحد پولی که در یکی از قسمت‌های این سریال استفاده شده و “اشمکل“ نام دارد را معادل با ۱۴۸ دلار آمریکا اعلام کرد.

ریک هنگام صحبت با مورتی به شدت علاقه دارد تا اسم او را صدا بزند. رویلند در این باره گفته است که ریک این کار را به منظور پیدا کردن فرصت برای فکر کردن انجام میدهد.

در قسمت شش فصل اول، شاهد اتفاق بسیار جالبی هستیم. ریک اقرار میکند که اشتباه کرده است! شخصیت ریک به عنوان دانشمندی خودخواه معمولاً به او اجازه نمیدهد که به اشتباهاتش اقرار کند و شنیدن این حرف از او مثل معجزه است!

تا اینجا به کار های عجیب جاستین عادت کردیم نه ؟‌ این را هم بدانید که جاستین در ابتدا میخواست در هر قسمت کره زمین را نابود کند !

تقریباً همه میداند که بث، دختر ریک، مشکلاتی دارد اما دن هارمن در این مورد گفت که بث پدرش را بهتر از مادرش میداند چون پدرش جرأت و عقل کافی داشت تا آنها را ترک کند و به این ترتیب با این قضیه کنار میآید که او دلیل جدایی پدر و مادرش است !

آقای میسیکس ابتدا قرار بود به رنگ قهوه ای تیره باشد اما این رنگ ترکیب جالبی در صفحه های نمایش ایجاد نکرد.

جاستین رویلند بسیار به تیم و اریک ، زوج کمدین A*ult Swim علاقه دارد و به حضور آن‌ها در این مجموعه خوشامد میگوید.

ریک و مورتی از اولین سریال هایی بود که اولین پخش از قسمت جدید خود را در اینستاگرام قرار داد‌

رای کسانی که میخواهند بداند شماره ۳۸ چگونه ممکن است باید بگوییم که این قسمت ۲۲ دقیقه‌ای به کلیپ های ۱۵ ثانیه تقسیم شده بود !

هارمن دو شخصیت ریک و مورتی را به دو حالت مغز انسان تشبیه میکند : مورتی رفتار بچگانه دارد، جوان و خام ولی کنجکاو است درحالی که ریک خشن و خودخواه است و هیچ‌وقت احساس پشیمانی نمیکند. این دو در کنار هم مانند دو  قطب یک باتری این نمایش را پر انرژی میکنند !

در قسمت دهم، یکی از مورتی ها شبیه اریک استالتز ساخته شده است. استالتز قرار بود در فیلم بازگشت به آینده نقش مارتی را داشته باشد اما این نقش به مایکل جی فاکس داده شد.

آیپد جری و بازی ترکاندن حباب آن را بیاد دارید ؟ A*ult Swim نسخه واقعی آنرا ساخته است ! هم‌اکنون میتوانید آن را برای آی او اس دانلود کنید.

جاستین رویلند به شکل مرتب بازخورد های این سریال را در شبکه‌های اجتماعی بررسی میکند. همه اعضای مجموعه همه تلاششان را میکنند تا مخاطب راضی بماند.

در قسمت ریکستی مینتز، تمام تبلیغات و سریال های که از دنیاهای دیگر پخش می‌شوند، همه و همه ساخته ذهن گویندگان است !

دیالوگ های استفاده شده در این مجموعه به سبک رترواسکریپتنگ نوشته میشود. به این صورت که گویندگان یک قالب کلی از دیالوگ هارا دریافت میکنند سپس ایده‌های خودرا بیان میکنند.

در قسمت “پارک آناتومی“، شاهد تعقیب و گریز ریک و مورتی با ویروس هپاتیت A هستیم که هپاتیت C به کمکشان آمده و هپاتیتA را از بین میبرد. دوستانه تر بودن هپاتیت C در‌ دنیای واقعی نیز صادق است. هپاتیت C از نوع  خوش خیم هپاتیت است !

دن هارمن ، جاستین رویلند و ۴ نفر دیگر از نویسنده‌های این مجموعه: اریک آکوستا، وِید رندالف، راین ریدلی و تام کافمن همه از اعضای شبکه ۱۰۱ هستند!  

در قسمت معجون شماره ۹ ریک، صحنه ای ساخته شده بود که در آن ریک و مورتی مجازی منفجر شده و ریک باید اعضای خود را از روی سقف تمیز کند.

آروغ زدن‌های ریک کاملاً واقعی هستند !!! جاستین، دیالوگ هایی که نیاز به این کار دارند را مشخص کرده و پس از مصرف یک نوشیدنی کم کالُری آن‌ها رامیخواند، به گفته خود این فرایند به شدت حال بهم زن است.

مورتی در‌واقع مورتیِ پدر است، چون مورتیِ پسر را بزرگ میکند !

_____________________________

 

کوجیما شناسی (بخش اول)

به طور حتم شنیدن نام متال گیر، اسامی دیگری مانند اسنیک، اتاکان، رئیس بزرگ و هیدئو کوجیما را در ذهن تداعی می نماید. هر یک از این نام ها می توانند یادآور رویدادها و ماجراهای زیادی باشند، اما درمورد هیدئو کوجیما اوضاع کمی متفاوت است. زمانی که با کوجیما طرف هستیم، اطلاعات ما از او به شدت کم و کلیشه ای می شود. او را کارگردان صاحب نامی می دانیم که سازنده سری بازی های متال گیر است و با کمی جستجو در اینترنت ممکن است اطلاعات مختصری هم درمورد سن، محل تولد او و چگونگی پیوستنش به شرکت کونامی پیدا کنیم. اما این اطلاعات به تنهایی نمی توانند کمک و راهگشای ما در تحلیل سری بازی های متال گیر باشند، زیرا معتقدم که برای تحلیل یک بازی حتما باید با عقاید و تفکرات کارگردان آن آشنا شویم. به همین دلیل برای نگارش این متن تصمیم گرفتم تا کمی بیشتر از اطلاعات معمول و موجود در اینترنت و سایت ها، از هیدئو کوجیما اطلاعات به دست آورم و با او آشنا شوم. به این منظور جستجوی وسیعی در اینترنت آغاز کردم تا بالاخره موفق شدم بلاگ کوجیما (البته به زبان ژاپنی) و از طریق آن ایمیلش را پیدا کنم. این اتفاق به من فرصتی داد تا کمی بیشتر با عقاید و تفکرات این مرد بزرگ آشنا شوم و بتوانم از این طریق به تحلیل محتوای سری بازی های متال گیر بپردازم.

 

نکته : با عرض پوزش ، به دلیل محدودیت بخش وبلاگ پردیس گیم ، امکان گول زدن شما با قرار دادن تصاویر متعدد برای خواندن متن این بخش میسر نشد. میدانم سخته و عادت ندارید  اما حداقل سعی کنید در دفعات مختلف این بخش رو مطالعه کنید تا نازنین چشماتون خسته نشه ...

 

کوجيما، فارغ از بازي سازي
شايد براي همه طرفداران کوجيما و سري بازي هاي متال گير جالب باشد که بدانند هيدئو کوجيما چگونه آدمي است؟ زندگي شخصي او تا چه حد به شخصيت هاي درون بازي هايش شباهت دارد؟ رابطه اجتماعي کوجيما با مردم و همکارانش به چه شکل است؟ علايق او چيست و اوقات فراغت خود را به چه شکل سپري مي کند و...
اگر بخواهيم هيدئو کوجيما را بر اساس سري بازي هاي متال گير مورد ارزيابي و تحليل قرار دهيم، ممکن است او را مردي خشن، جنگ طلب، بي احساس و شايد شيفته آمريکا (يا حداقل ارتش آمريکا) به حساب آوريم. اما، آيا اين ها واقعيت هاي شخصيت کوجيما هستند يا حقيقت چيز ديگري است؟ پاسخ اين سوال ها را مي توان از درون نوشته هاي کوجيما در بلاگش به دست آورد:
کوجيما در بخشي از يادداشت هايش درمورد خودش اينطور اظهار نظر مي کند:
- به طور کلي من آدم بسيار دقيق و حساسي هستم و راجع به همه چيز به دقت فکر مي کنم.
او مثالي در اين مورد بيان مي کند:
- مثلا اگر سنگي را به طور ناخواسته در خيابان ببينم، به آن توجه مي کنم و درمورد آن از خودم سوال هايي مي پرسم:
چرا اين سنگ کوچک اينجاست؟ چه کسي آن را در اينجا قرار داده است؟ آيا ممکن است اين سنگ باعث بروز حادثه اي شود؟ اصلا اين يک سنگ واقعي است يا توهم و خيال است؟ و سوال هايي از اين قبيل...
چنين سوال هايي به من در درک بيشتر و بهتر زندگي کمک بسياري مي کند. گاهي اوقات چيزهاي کوچک و ناچيز به داستاني بزرگ براي من تبديل مي شوند. هنوز خيالپردازي هاي دوران کودکي با من همراه است و به همين خاطر من به دنياي اطراف خودم با ديد ديگري نگاه مي کنم. گاهي اوقات هنگام پياده روي در خيابان چنان محو روياهاي خود و گشت زني در آن ها مي شوم که ناگهان با يک تير چراغ برق برخورد مي کنم و يا درون گودالي مي افتم.
زماني که در شلوغي خيابان قرار مي گيرم شروع به فکر کردن راجع به مردم مي کنم:
چرا اين مردم اينگونه هستند؟ آن ها در خانه خود به چه شکل رفتار مي کنند؟
من در هنگام ديدن مردم با طرح اين سوال ها براي خودم رويا و سناريويي مي سازم که من را سرگرم مي کند.
البته تنها مردم نيستند که من را به رويا مي برند، بلکه اتاق خواب، نور چراغ جلوي ماشين ها که از پنجره قطار قابل ديدن هستند هم من را وارد رويا مي کنند. اين موضوع نوعي تلپاتي هم هست. گاهي اوقات شهر و فضاي داخلي آن باعث اين حالت مي شوند. گاهي اوقات چنان غرق در رويا مي شوم که فراموش مي کنم در ايستگاه مورد نظرم از قطار پياده شوم. چندين بار هم نزديک بود با ماشين ها برخورد کنم. من هر روز با چنين روياهايي سروکار دارم تا اينکه بالاخره به خودم مي آيم و مشغول کار مي شوم.
کوجيما از رابطه اجتماعيش با مردم و دوستانش اينطور صحبت مي کند:
- در اين بين بزرگترين مشکل من در مواجهه با مردمي است که مي شناسم. نمي توانم نسبت به آن ها بي تفاوت باشم و معمولا بدون اينکه از آن ها اجازه بگيرم در کارشان دخالت مي کنم و سعي مي کنم آن ها را در مسير درست هدايت کنم. من از انجام اين کار قصد بدي ندارم، اما معمولا با واکنش شديد مردم مواجه مي شوم! من فقط مي خواهم به آن ها پيشنهادهايي بکنم و نشان بدهم که چطور مي توانند بهتر زندگي کنند. دوست دارم همانطوري که براي خودم فکر مي کنم براي ديگران هم فکر کنم.
در طول چنين برخوردهايي، بارها و بارها از نظر منطقي اين موضوع را براي آن ها شرح مي دهم تا اينکه بالاخره همه از دست من عصباني مي شوند. اما من همچنان به اين کار اصرار مي ورزم و مي گويم: "نه، اين بايد اينطوري بشه."
با وجودي که ممکن است انجام اين کار حتي وظيفه من هم نباشد، اما من آن را انجام مي دهم. در چنين شرايطي مردم کم کم احساس مي کنند که توسط من تحت فشار شديد قرار گرفته اند. در برخورد اول، معمولا من آن ها را شگفت زده مي کنم و آن ها به من مي گويند: "ما فکر نمي کرديم کسي با دقت و حسايت تو در دنيا وجود داشته باشد، تو به طرز شگفت آوري حساسي."
آن ها با حيرت اين جمله را مي گويند. البته بعد از کمي صحبت و سپري شدن زمان، واژه حساس به آزار دهنده تبديل مي شود! سپس به طور ناگهاني همه ديدگاه ها تغيير مي کند و از من سوال مي شود: "چرا اينقدر نگران چيزهاي کوچک هستي؟ چيزهايي که اصلا مهم نيستند؟"
آن ها مي گويند: "تو حق نداري ما را نقد کني، بهتر است ما را راحت بگذاري، اين موضوع به تو مربوط نمي شود."
در چنين مواقعي بيشتر از خودم سوال مي کنم: "آيا واقعا من غيرعادي هستم؟"
البته دقت و حساسيت کوجيما تنها به آدم هاي اطرافش ختم نمي شود و او به هر چيز کوچک و بزرگي حساسيت نشان مي دهد. مثلا دقت او به پوستر جشنواره فيلم ژاپن جالب است:
- او در بلاگش از پوستر فستيوال فيلم ژاپن صحبت مي کند که با ديکته اي خاص نوشته مي شود MOOOOOOOOOOOVIE!!.
و در ادامه مي نويسد:
" هر سال با ديدن اين پوستر ناخودآگاه در ذهنم مشغول شمردن تعدادO هاي آن مي شوم. آن ها يازده تا هستند، درست مثل هميشه، نه کم و نه زياد."
کوجيما فارغ از بازي سازي و کارگرداني، پدر خوبي هم براي تنها پسرش محسوب مي شود و همواره سعي مي کند تا زماني را صرف با او بودن کند:
- او در نوشته هايش به اين موضوع اشاره مي کند که چطور ساعت ها وقت صرف کرده تا به فرزندش معلق زدن را ياد دهد و متذکر شده که براي انجام اين کار تا چه حد به زحمت افتاده است. به نظر او انجام چنين حرکاتي براي سن و سال او ديگر چندان مناسب نيست و کم کم بايد بپذيرد که پير شده است!
يکي از علاقه هاي اصلي کوجيما سينما محسوب مي شود. او علاوه بر ديدن فيلم، به تفسير فيلم هم علاقه بسياري دارد و براي روزنامه Kadokawa نقد فيلم مي نويسد. با وجود زمان فراغت محدودي که در اختيار دارد معمولا طوري برنامه ريزي مي کند که همه فيلم هاي روز دنيا را ببيند و در بيشتر مواقع سعي مي کند اين کار را به همراه خانواده اش انجام دهد.
او درمورد فيلمي به نام Three Years Delivery که درمورد چگونگي تحمل درد بارداري و زايمان زنان و مشکلات آن ها در اين دوران ساخته شده است اينطور اظهار نظر مي کند:
- فيلم به ما ياد مي دهد که چطور مي توانيم با تمام سختي ها کنار بياييم و زندگي کنيم. درواقع اين فيلم کلاس درس چگونه زندگي کردن است، چيزي که سال هاست مردم آن را فراموش کرده اند.
او علاقه زيادي به Park Chan-wook's ، کارگردان فيلم Sympathy for Lady Vengeance دارد و اين فيلم را در فستيوال فيلم ژاپن ديده است. همچنين او عاشق ساخته هاي Nick Park ، سازنده والاس و گروميت است و خودش را يکي از بزرگترين طرفداران داستان هاي والاس و گروميت معرفي مي کند.
يکي ديگر از فيلم هايي که او در بلاگش به تفسير آن پرداخته چارلي و کارخانه شکلات سازي است. او بازي جاني دپ را (که هم سن اوست) ستوده و بازي او را فوق العاده توصيف مي کند. کوجيما سپس به شخصيت چارلي در فيلم اشاره مي کند و او را نمونه اي از کودکاني مي نامد که ديگر در اين سال ها همانند آن ها يافت نمي شود و رقيبان او در فيلم را واقعي تر مي پندارد. در همين راستا او به سراغ پسرش مي رود و نظر او را درمورد فيلم بيان مي دارد:
- به نظر او بازي هاي رايانه اي جنگي به مذاق کودکان امروزي خوش تر هستند و ديگر کسي دوست ندارد همانند چارلي باشد.
کوجيما از چنين برداشتي اظهار تاسف مي کند و آن را نااميد کننده مي داند.
سپس در ادامه چنين مي نويسد:
- اگر بچه هاي امروزي با فقدان رويا مواجه هستند، به اين دليل است که ما سازندگان (سينما، تلويزيون و بازي هاي رايانه اي) در کارمان شکست خورده ايم. مسئوليت همه دروغ هايي که به خورد اين نسل داده شده اند به عهده ماست. درواقع ما پشت روياي کودکان پنهان شده ايم و جسارت خود را از دست داده ايم.
کوجيما سپس به سراغ روياي دوران کودکي خودش مي رود و آن را اينطور شرح مي دهد:
- روياي کودکي من سفر به فضا بود، و اين رويا هنوز هم با من است. من براي تحقق اين آرزو حاضرم همه چيزم را معامله کنم، شغلم و حتي زندگيم را... اگر آرزوي انساني را از او بگيريم، درواقع روح او را به اسارت درآورده ايم و اين بزرگترين جنايت بشري است. ما بايد به روياي خودمان و کودکانمان احترام بگذاريم.
البته کوجيما آرزوهاي ديگري هم دارد که در جاي خود قابل تامل هستند:
- من جدا عاشق موسيقي هستم و يکي از آرزوهاي من داشتن يک استوديوي ضبط موسيقي است. بيشتر اوقات درون قطار به موسيقي گوش مي کنم و از شدت خستگي تا رسيدن به محل زندگيم به خواب مي روم. من در روز فقط 3 تا 4 ساعت فرصت خوابدين دارم، درست مثل ناپلئون!
او به موسيقي Franz Ferdinand و گروه The Rakesعلاقه مند است و همواره به موسيقي آن ها در حين کار گوش مي دهد. کوجيما يادآور مي شود که معمولا در هنگام رانندگي به آخرين آلبوم Stellastar گوش مي کند که همواره او را به ياد داستان بامزه اي مي اندازد.
او مي گويد:
- يکروز براي تهيه آلبوم گروه موردعلاقه ام (Stellastar ) به بازار رفته بودم که به اشتباه آلبومي از گروه Starsailor را خريداري کردم. اما نکته جالب اين است که من آنقدر جذب اين گروه شدم که از آهنگ "Way to Fall" اين گروه در تيتراژ پاياني بازي متال گير 3 استفاده کرده ام.
او از اين موضوع اظهار رضايت مي کند و مي گويد:
- همين چيزهاست که زندگي را جذاب مي کند.

ادامه دارد...

نویسنده :محمود بلالی - تالار بیداری اندیشه

____________________________________

 

9 نظریه عجیب و غریب در مورد تابوت عهد

شما چه یک مؤمن یا یک ملحد باشید، احتمالا راجع به تابوت عهد حضرت موسی شنیده‌اید. حال یا از طریق تعالیم کتاب مقدس یا با تماشای مبارزه ایندیانا جونز با سربازان نازی برای به دست آوردنش.

بسیاری از افراد با اثار افسانه‌ای الهی آشنا هستند. برای برخی‌ها، با این حال، تابوت به دور از افسانه نیست و نه تنها بسیار واقعی می‌باشد، بلکه یک شی است که ارزش زمانی، پولی و حتی تمسخر را برای بازیابی دارد. در واقع، اگر کسی تابوت گمشده را پیدا کند، مطمئناً به عنوان یکی از بزرگ‌ترین کشفیات در تاریخ ثبت می‌شود. البته، برخی بر این باور هستند که دقیقاً می‌دانند تابوت کجاست و ادعای آن‌ها در میان بسیاری از تئوری‌ها جالب، بعید و حتی بسیار عجیب و غریب می‌باشد.

9-وسیله‌ای برای ارتباط

عهد تابوت

برخی به شدت معتقدند که تابوت عهد، یک دستگاه برای برقراری ارتباط با مردم ناشناخته بود، اگر چه بنی اسرائیل آن را وسیله‌ای برای ارتباط با خدا می‌دانست. در حالی که ­این عقیده­‌ها­ بیش‌تر­ جنبه نظری دارد،در مورد آن‌ها بر اساس نوشته‌ها و متون مختلف باستان از جمله کتاب مقدس است به خوبی فکر کرده‌اند.

در هنگام فعال بودن، گفته شده که عکس خدا در بین دو فرشته که در بالای تابوت قرار دارد و به عنوان تخت رحمت شناخته شده، ظاهر می‌شود. چند گفته‌ی دیگر هم وجود دارد که این ممکن است در واقعیت چه چیزی بوده باشد.

برخی استدلال می‌کنند که خدا در­ کتاب مقدس، برای مثال،اغلب به عنوان شعله‌های آتش، دود و یا چراغ‌های روشن به تصویر کشیده شده است . با توجه به اینکه بسیاری براین باورند که صندوقچه نوعی دستگاه­ الکتریکی بوده ­است، ممکن است زمانی که آن “فعال” بشود، جرقه و نورهایی به وجود می‌آمده که برخی به عنوان نشانه‌ای از خدا می‌دانسته‌اند.

نظریه افراطی‌تر این است که تابوت یک دستگاه ارتباطی می‌باشد که یک هولوگرام از شخص را در انتهای دیگر به وجود می‌آورد. کسانی که با چنین فناوری آشنا نبودند، این باور برایشان به وجود می‌آمد که در واقع این خدا می‌باشد.

8-ماشین ترنجبین

عهد تابوت

با توجه به افسانه‌ها و نوشته‌های باستان، بنی اسرائیل در طول مهاجرت ۴۰ ساله خود با به دست آوردن غذا از چیزی به نام ترنجبین جان سالم به دربردند. این ترنجبین ظاهرا به “فرمان” صندوقچه از آسمان می‌ریخت. بنا به گفته نویسندگان رادنی دیل و جورج ساسون، تابوت یک ماشین تولید کننده ترنجبین بود.

نویسندگان، با استفاده از کابالا به عنوان منبع خود مدعی شدند که در درون تابوت یک ماشین هسته‌ای قرار دارد که ترنجبین را به صورت روزانه تولید می‌کرد. بسیار شبیه به پروژه‌های مدرن که قصد داشتند جلبک را به عنوان یک منبع غذایی تولید کنند.

آنها حتی تا آنجا پیش رفتند که می‌گویند که این جایی است که ریشه روز هفتم، روزه استراحت، از آن منشاء گرفته است. همانطور که پس از گذشت شش روز متوالی انسان در روز هفتم باید استراحت کند، دستگاه هم باید تمیز شود به طوری که در شرایط خوبی برای ادامه کار باقی بماند.

7-یک خازن برق

عهد تابوت

هنگامی که دانشمندان مدرن و مهندسین برق به مطالعه ابعاد و مواد تابوت که در کتاب مقدس گفته شده پرداختند، بیشتر معتقدند که صندوقچه در واقعیت بسیار شبیه به نوعی از خازن الکتریکی است.

تابوت از چوب ساخته شده و پس از آن به طور کامل داخل و خارج از آن با طلا پوشانده شده است. چوب می‌تواند اساساً به عنوان یک عایق بین بار مثبت (آبکاری بیرونی) و بار منفی (آبکاری داخلی) عمل کرده باشد.

فرشته‌ها در بالای درب تابوت در هر دو طرف  قرار داده شده‌اند. مجسمه فرشته با بار مثبت به آبکاری خارجی متصل شده، در حالی که زیر مجسمه با بار منفی یک لایه دیگر از چوب قرار دارد که به عنوان یک عایق عمل می‌کند،که با یک میله فرشته منفی را به آبکاری درونی متصل می‌کند.

اگر این درست باشد، شاید به همین دلیل است که در بسیاری از داستان‌ها مردم با تماس با تابوت می‌مردند. به عنوان مثال، داستان برادر موسی، هارون، که دو پسرش هنگامی که رعد وبرقی از تابوت آمد و از دماغ آن‌ها وارد بدنشان شد و “از درون سوختند”، شاید این واقعیت را توضیح دهد است که تابوت بار الکتریکی داشته است.

6-تابوت در قبة الصخره است

عهد تابوت

شایعات و ادعاهای زیادی وجود دارد که تابوت در معبد کوه قرار دارد. شاید بحث برانگیزترینشان در سال ۱۹۸۱ اتفاق افتاد، وقتی که یک خاخام یهودی یهودا میر گتز مخفیانه دیوار غربی زیر معبد کوه را حفاری کرد. او مطمئن بود که محل تابوت را پیدا کرده است.

با این حال، علاوه بر خشمگین کردن ساکنین محل، خیلی سریع خبر حفاری غیر قانونیش به گوش مقامات رسید. پروژه تعطیل و تونل مسدود شد. گتز تا روز مرگش با اسرار تمام می‌گفت که او فقط ” ۴۰ فوت ” با تابوت عهد فاصله داشته است.

5-پیدا شدن کد مخفی در حین تعویض قالی در مسجد قبة الصخره

عهد تابوت

در سال ۲۰۱۵، داستانی به وجود آمد که گفته شده است، هنگام تعویض یکی از قالی‌های معبد یک کد مخفی پیدا شده که ممکن است محل کشف تابوت را مشخص کند. قبل از اینکه “کد” رمز گشایی شود و یا حتی عکس و مستنداتی از آن گرفته شود با فرش جدیدی پوشانده شد.

این امر منجر به عصبانیت و اتهامات بین علما و رهبران یهودی و مسلمان شد. اگر چه به خشونت کشیده نشد، این  نشان  می‌دهد که این مکان و باقی مانده‌های زمان باستان اهمیت بسیاری برای مردمی که در این منطقه زندگی می‌کنند، دارد.

4-در اکسام از آن محافظت می‌شود

عهد تابوت

برخی از افراد به شدت معتقدند که تابوت تاکنون در یک کلیسای کوچک در اتیوپی قرار دارد. کلیسای جامع سنت مری ادعا کرده است که از بقایای باستانی نگه‌داری می‌کند و تحت حفاظت مداوم گروهی خاص از کشیشان می‌باشد.

نویسنده‌­ای به نام گراهام هنکاک زمان قابل توجهی را در اوایل ۱۹۹۰ در آکسام به سر برد. او با چند تن از کشیشان که­ ادعا می‌کردند از تابوت عهد محافظت کرده‌اند، آشنا شد. او اشاره خاصی کرد به اینکه چگونه به سرعت، کشیشان بعد از انتخاب شدن بیمار و در فاصله‌ی کوتاهی مرگ، آن‌ها را فرا می‌گرفت. او هم چنین ادعا کرد که یکی از کاهنان به طور خاص اظهار داشت که در واقع تابوت در داخل کلیسا وجود داشته است.

در سال۲۰۱۱ خبری پدیدار شد که حتی ادعا کرده که تابوت به دلیل نشت در سقف از کلیسا جابه‌جا شده‌ است. این‌گزارش به وضوح باید با خرج کردن زیادی از نمک درمان می‌شود، اما جالب است با این وجود.

3-در کلیسای روزلین می‌باشد

عهد تابوت

کلیسای روزلین ادعا کرده است که تابوت عهد در درون دیوارهایش جا دارد. با توجه به گفته‌های بسیاری از­ افسانه‌ها، صندوقچه توسط شوالیه های زائر بیت المقدس که از طریق فرانسه سفر کردند و  با عبور از انگلستان تابوت را به اسکاتلند آوردند.

واضح است که جای بحث بسیاری وجود دارد که آیا حقیقتی در این صحبت‌ها وجود دارد یا نه. با این حال، بسیاری از مردم در مکان‌های مختلف در طول مسیر شوالیه‌های زائر بیت المقدس، از جمله تیمی توسط نازی‌ها در جنگ جهانی دوم  به دنبال تابوت گشتند.

2-این یک سلاح خطرناک بود

عهد تابوت

مرگ و میر بسیاری مرتبط با تابوت وجود دارد. به عنوان مثال، تنها کسانی که زره سینه و جامه مناسب بپوشند، می‌توانند با خیال راحت به تابوت نزدیک شوند. از دیدگاه مدرن، زره و لباس شب ممکن است پوششی بوده برای محافظت از تششع .در نوشته ها آمده است که هنگام نزدیک شدن به تابوت سر، ریه‌­ها و آلت تناسلی باید پوشانده می‌شد.

داستان دیوارهای جریکو شاید بهترین نمونه­‌ای از قدرت تابوت می‌باشد و اینکه چگونه از آن به عنوان یک سلاح استفاده کردند. به بنی اسرائیل فرمان داده شده بود که تابوت را در اطراف دیواره‌های شهر حمل کنند. در روز هفتم از انجام این کار، دیوار با صدای شیپورشان به زمین ریخت.

در حالی که هیچ کس نمی‌داند که آیا دیوارها واقعند فرو ریختند یا نه. بسیاری از مردم بر این باورند که اگر این اتفاق راست باشد، پس تابوت از نوعی پالس و یا فن آوری سونار استفاده می‌کرده است.

1-چند تابوت وجود داشته است

 عهد تابوت

 اکثر مردم بر این باورند که تنها یک تابوت عهد وجود دارد، اما متون کهن نشان می‌دهد که این چنین نیست و حداقل یک تابوت دیگری هم وجود داشته است. تابوت دوم به طور کامل از دید دشمنان بنی اسرائیل و چشمان کنجکاو، پنهان و به دور بوده است.

با در نظر گرفتن این موضوع، شاید نظریه‌های مختلف مربوط به مکان فعلی تابوت همگی درست باشد. اگر تابوت عهد دستگاه تکنولوژیکی قدرتمندی بوده است، پس این پیش فرض وجود دارد که آن‌ها را از هم تقسیم و در مکان‌های مختلف پنهان کردند.

_____________________

 

این بخش اول (UNORGINAL) بود. منتظر بخش دوم (ORGINAL) باشید

 

 
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 28 درجه