X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
s1107
 
تاریخ عضویت: 1393/08/05
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1394/02/19
تعداد مطالب: 201
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 37
 pc  ps2  ps3  psp 
 
درباره وبلاگ
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۳۰:۳۰ ق.ظ  ::  موضوع: مقاله منتخب
 

استنلي کوبريک فيلم «2001: يک اديسه فضايي» را در سال 1968 ساخت. فيلمنامه آن کار مشترک کارگردان و آرتور سي. کلارک است. ويکتور ليندون نيز تهيه کننده اين اثر است و گري لاکود، کاير داليا، ويليام سيلوستر و لئونارد روسيتر در آن به ايفاي نقش مي  پردازند. اين فيلم از سه بخش با عناوين «سپيده  دم انسان»، «مأموريت مشتري» و «مشتري و آن سوي بي کران» تشکيل شده است.

اين تحليل مربوط مي  شود به ارتباطي که نويسنده اين مطلب با فيلم اديسه فضايي برقرار کرد و هرگز ادعا ندارد که مقصود نهايي کارگردان و نويسنده فيلم  نامه را بازگو مي  کند.

 

نکته : وبلاگ GAMELAND اعلام میکند به افکار و عقاید کارگردان ، همچنین مفهومی که فیلم منتقل میکند (مانند : نظریه تکامل و داروینیسم ، یوفوئیسم و...) هیچگونه اعتقادی ندارد و پایبند به اصول و عقاید اسلام در مورد آفرینش هستی و بشریت ، هدایت بشر به وسیله پیامبران و آخرت میباشد.

سپيده دم انسان (the dawn of man)


قسمت اول «2001: يک اديسه  فضايي»، «سپيده دم انسان» نام دارد. اين قسمت با نمايش ميمون هايي شروع مي  شود که به طور دسته جمعي و همراه با حيوانات ديگر، از جمله مورچه خوارها از طبيعت تغذيه مي کنند. اين ميمون  ها حيوانات درنده  خو و وحشي نيستند و از حيوانات کوچک و ضعيف در طبيعت تغذيه مي کنند و همانند بسياري ديگر از حيوانات غيرگوشت خوار بوده و در برخي موارد شکار حيوانات قدرتمند و وحشي نيز مي شوند. نام گذاري قسمت اوليه فيلم توسط کارگردان با عنوان «سپيده دم انسان»، و نمايش ميمون  ها در اين قسمت به عنوان اجداد اوليه بشر، گوياي اين است که کارگردان به روايت دارويني از تاريخ انسان اشاره دارد، روايتي که بر اساس آن، بر خلاف نظر انديشمنداني چون ارسطو، انواع در طبيعت، ثابت نيستند بلکه انواع در طول تاريخ شکل گرفته و دچار تغيير و تحول مي  شوند. بر اساس اين نظريه، طبيعت، عرصه نزاع براي بقاست و در اين ميان، جانوري باقي مي  ماند که با قوانين جبري طبيعت سازگارتر و بر جانوران ديگر غالب باشد. سازگاري با طبيعت براي بقا ايجاب مي  کند که جانوران در مقابل تغيير و تحولات و مخاطرات طبيعي، قدرت تغيير در خود و احتمالا تغيير در طبيعت را داشته باشند. و تغيير در خود، در طي زمان موجب تحول در نوع مي شود و بنابراين در طول تاريخ، انواع ثابت نخواهند بود و تغيير مي کنند. تغيير در انواع در مورد انسان نيز صادق است. انسان هميشه به اين شکل نبوده و در طول تاريخ، به تناسب محيط خود، و براي بقاء خود دچار تحولات بسياري شده است. داروين به دليل شباهت  هايي که بين اندام انسان و ميمون  ها يافت، انسان را از نسل يکي از اقسام ميمون  ها دانست و کوبريک در فيلم خود اين نظر را به تصوير مي  کشد.

همان طور که بيان شد، در سکانس  هاي اوليه فيلمِ کوبريک، ميمون  ها، يا به عبارت ديگر انسان هاي اوليه، را در حالي مي  بينيم که همراه با دسته  اي ديگر از حيوانات؛ يعني مورچه  خوارها، به تغذيه از حشرات ريز مشغول اند. اين صحنه گوياي اين است که انسان اوليه از موجودات طبيعي ديگر داراي تمايز استثنايي نبوده  است. به عبارت ديگر در اين سکانس  ها در واقع شاهد انسان نيستيم بلکه شاهد حيواناتي هستيم که در طي زمان انسان  ها از نسل آنها پديد مي  آيند. انسان، نزد متفکران، دانشمندان و فيلسوفان در طول تاريخ، به انحاء مختلف، موجودي استثنايي در طبيعت دانسته شده  است. گاهي اين تمايز استثنايي، در قوه  ي ناطقه انسان، دانسته شده، نزد برخي اختيار به عنوان تمايز اساسي انسان از ساير جانداران محسوب شده و نزد عده  اي ديگر، توانايي پرسشگري، يا درک هستي و يا داشتن عالَم (در - عالم - بودن) به عنوان اين ويژگي اساسي معرفي شده  است. اما در هر صورت، در بين ميمون هايي که در سکانس  هاي اوليه به همراه مورچه  خوارها مشغول غذا خوردن هستند، تمايزي اساسي و استثنايي با ساير حيوانات نمي  بينيم.
در ادامه فيلم مي  بينيم که ميمون  ها دور برکه جمع شده و مشغول آب خوردن هستند. اين ميمون ها بدين شکل قلمرويي را براي خود درست کردند. دسته  اي از ميمون ها که حيوانات ديگر را بينشان نمي  بينيم در اين صحنه صاحب يک قلمرو هستند. در اين صحنه ميمون  ها  نسبت به صحنه  هاي قبل در مرحله  اي تکامل  يافته  تر از حيات قرار دارند، چرا که مالکيت براي آنها معنا پيدا کرده  است. مالکيت اوليه، مالکيت جمعي، و نه فردي است و در اين سکانس فيلم هم مي  بينيم که در واقع دسته  اي از ميمون  ها مالک اين قلمرو هستند. اين دسته از ميمون  ها نسبت به اين قلمرو صاحب حق هستند، چرا که زودتر از حيوانات ديگر آن را تصرف کرده  اند و يا آن را از حيوانات ديگري که قبلا در آنجا  مستقر بودند، به زور گرفتند. در ادامه مي  بينيم که دسته  اي ديگر از ميمون  ها هم به زور اين قلمرو را از اين دسته مي گيرند. بنابراين حق مالکيت در اين مرحله از تکامل به وسيله  قدرت، به حيوان صاحب قدرت بيشتر منتقل مي شود.
هرچند ميمون  ها تا اينجاي فيلم به مفهوم مالکيت تحقق بخشيدند، ولي هنوز تمايز اساسي و استثنايي با ساير حيوانات ندارند. مالکيت از اين نوع را در برخي از ديگر حيوانات هم مي بينيم.

 

حال سؤال اينجا است که بشر از چه زماني و با چه حادثه  اي همچون موجودي استثنايي در ميان حيوانات ديگر، متمايز خواهد شد؟ مي  توان اين سؤال را به نحو ديگري نيز مطرح کرد و آن اينکه، فيلم تمايز اساس انسان را که او را از ميان ساير حيوانات، همچون جانداري استثنايي متمايز مي کند، چه مي  داند و آن ويژگي را به چه وسيله در اين فيلم نمايش مي دهد؟
اين پرسش در واقع از دو قسمت تشکيل شده است: 1- خالق فيلم تمايز اساسي انسان را که او را از ميان ساير حيوانات، همچون جانداري استثنايي متمايز مي  کند، چه مي  داند؟ 2- فيلم کوبريک تمايز اساسي انسان را که او را از ميان ساير حيوانات، همچون جانداري استثنايي متمايز مي  کند، به چه وسيله نمايش مي دهد؟
اين دو، دو پرسش اساسي در فهم اين فيلم است. فيلم آغاز متمايز شدن انسان از ميان موجودات طبيعت را با سکانسي به تصوير مي  کشد که يکي از ميمون  ها کشف مي  کند که مي  تواند از اشياي طبيعت همچون «ابزار» استفاده کند.(1) اين ميمون در حالي که به استخوان  هاي خرد شده روي زمين مي  نگرد، به ناگاه نگاهي متفاوت به اين استخوان  ها مي  کند،  يکي از استخوان  ها را که از ساير قطعه استخوان  ها بزرگتر است، برداشته و از آن همچون ابزاري براي ضربه زدن، چيزي شبيه چکش، استفاده مي  کند، يعني به واسطه آن استخوان  هاي ديگر را مي  شکند. اما اين ميمون چگونه به اين کشف نايل شد؟ پاسخ اين سؤال در سکانس  هايي است که پيشتر در فيلم به نمايش در مي  آيد، يعني زماني که دسته ميمون  هاي رانده شده از برکه در گوشه  اي با گرسنگي به خواب مي  روند، و هنگام سحر، بيدار مي  شوند، تخته سنگي سياه(black monolith)  و بزرگ، به شکل مکعب مستطيل، با ارتفاع زياد و پهناي نازک، که سطح آن بسيار صاف و صيقلي است را مي  بينند. آنها بسيار شگفت زده مي  شوند و با حيرت و ترس به آن مي  نگرند و با احتياط به آن نزديک شده و به آن دست مي  زنند. در همين حين نگاه از پايين ميمون  ها به تخته سنگ بزرگ را مي  بينيم که رو به آسمان است و در آسمان هم ماه و هم خورشيد را مي بينيم(يعني زمان سحر است)، خورشيد کاملا طلوع نکرده و نيمي از آن بالاي لبه تخته سنگ بزرگ و نيم ديگر پشت آن پنهان شده است. اين تصوير در يک لحظه  ي بسيار کوتاه هنگامي که ميمونِ مذکور موفق به کشف استفاده ابزاري از استخوان مي  شود، تکرار مي  شود، کنايه از اينکه اين نگاه رو به بالا به سمت تخته سنگ، الهام بخش آن ميمون شد.

 


در واقع به واسطه  ي اين تخته سنگ، افق ديد جديدي براي ميمون  ها ايجاد مي  شود. افقي که در نگاه رو به بالاي ميمون  ها با نمايش دادن طلوع خورشيد از روي لبه  ي سنگ، نمايش داده مي  شود. افق به طور معمول براي انسان با نگاه به جلو و مستقيم قابل مشاهده است ولي اين تخته سنگ، افقي جديد و رو به بالا براي اين انسان هاي اوليه ايجاد مي  کند. به عبارت ديگر اين  صحنه کنايه از اين است که کشف استفاده  ي ابزاري از اشياي طبيعت، حاصل باز شدن افق و نگرشي جديد براي انسان است. افقي که پيش از اين براي هيچ جانداري گشوده نشده است.
به واسطه  اين افق ديد، نگرشي جديد براي انسان نسبت به طبيعت پيرامون ايجاد مي  شود. اين نگرش به انسان امکان مي  دهد، تا طبيعت را به نفع خود به خدمت گيرد. هنگام حصول اين نگرش جديد، در فيلم به شکل نمادين، بين شب و روز؛ يعني هنگام طلوع خورشيد است، کنايه از اينکه اين لحظه، يک نقطه  ي عطف در تاريخ بشر است. نقطه عطفي که شب و روز تاريخ بشر را از يکديگر جدا مي  کند. روز تاريخ بشر آغاز مي شود: سلطه  ي انسان بر طبيعت. نقطه عطفي که تمايز بشر را از ساير موجودات به شکل بنيادين مشخص مي  کند. در اين لحظه بشر به مدد اين افق ديد تازه، واجد نگاه علمي و تکنيکي به طبيعت مي شود، علم و تکنيکي که به خدمت قدرت طلبي انسان درمي  آيند.
بنابراين قدرت انسان افزوده مي  شود و انسان مي  تواند بر حيوانات ديگر غالب شده و آنها را شکار کند. در فيلم مي  بينيم که همان هنگام که انسان اوليه موفق به کشف استفاده از استخوان همچون ابزار مي  شود، همان مورچه  خوارها که پيش از اين هم  غذاي انسان در شکار حشرات ريز بودند، اکنون خود شکار انسان مي  شوند. در نتيجه نوع غذاي انسان  هاي اوليه تغيير مي  کند، آنها گوشت  خوار مي  شوند، و مي  بينيم که هنگام غذا خوردن، ديگر آنها به همراه ساير حيوانات ديگر نيستند بلکه از آنها جدا هستند. انسان به وسيله  ي ابزار بر طبيعت غلبه مي  کند و همچون موجودي استثنايي ظاهر مي  شود. انسان هاي اوليه، به واسطه ابزاري که کشف کردند، مرداب خود را از دسته ديگر ميمون  ها پس مي  گيرند. آنها از استخوان همچون سلاح استفاده مي  کنند و به وسيله  ي آن، دشمن خود را از پاي در مي  آورند، اين صحنه گوياي اين است که ابزار علاوه بر استخدام طبيعت، قدرت غلبه  ي بر ديگر موجودات و حتي هم  نوعان را به واسطه  ي خشونتي که در آن نهفته است، به انسان عطا مي  کند.  

 


تولد ذهنيت: از جمله مسائل اساسي تاريخ فلسفه غرب، يافتن جوهر و اساس جهان است. يک پاسخ مهم از سوي دکارت دربرابر اين مسأله وجود دارد؛ ماده و روح. توضيح اينکه به نظر مي رسد انسان در جهان با دو گونه خصايص مواجه است: يکي خصايصي که جبري است و به نظر مي رسد تابع قوانين علت و معلول طبيعي است و ديگر خصايصي که ظاهرا تابع علت و معلول طبيعي نيست و واجد گونه  اي اختيار است. دسته اول را تحت عنوان امور مادي يا فيزيکي و دسته دوم را تحت عنوان امور ذهني يا روحاني مي  شناسيم. دکارت منشاء اين دو خصيصه را از دو جوهر متفاوت دانست، يعني جوهر مادي و جوهر روحاني. پس از دکارت فيلسوفان ديگر به سه نحو در مقابل دکارت واکنش نشان دادند: 1) برخي پاسخ دکارت را پذيرفتند. 2) برخي جوهر مادي را به جوهر روحاني تحويل بردند(ايدئاليسم) 3) برخي هم جوهر ذهني را به جوهر مادي تحويل بردند(ماترياليسم).
در هر صورت اين مسأله برخاسته از وجود دو خصيصه متفاوت در عالم است. خصيصه  ي اول همان است که در طبيعت فيزيکي مشاهده مي شود و دکارت منشاء آن را جوهر مادي دانست ولي خصيصه  دوم، صرفا به واسطه  ي يک موجود ظهور پيدا مي  کند؛ يعني انسان. بي شک از نگاه فلسفي خصايص غير طبيعي و غير مادي از سوي انسان در جهان مشهود است.  به عبارت ديگر جهان منهاي انسان، صرفا واجد خصايص مادي است. دکارت در اين مورد حتي حيوانات را هم تابع قوانين علي-معلولي طبيعت مي  دانست و آنها را واجد هيچ گونه ذهنيت و اختياري نمي  دانست.
اما اگر انسان را موجودي تحول  يافته و تکامل  يافته در طول تاريخ و درون طبيعت بدانيم، به اين نتيجه مي  رسيم که انسان نيز همچون ساير حيوانات در آغاز صرفا خصايص مادي را از خود بروز مي  داده و تابع قوانين علي-معلولي طبيعي بوده است. انسان از ابتدا موجودي نبوده که خصايص ذهني و روحاني را از خود نشان دهد.  بلکه ذهنيت در مقطعي از تاريخ بشر ايجاد شده است. اين مقطع، زماني است که بشر شروع به تأمل درباره طبيعت پيرامون خود کرد و در نتيجه  ي اين تأمل، در طبيعت تصرف کرده و آن را در جهت منافع خود تغيير داد.
در فيلم «2001: يک اديسه فضايي» پيدايي ذهنيت در تاريخ بشر، به صورت نمادين به وسيله همان تخته سنگ نمايش داده مي  شود. يعني در همان سحرگاهي که ميمون  ها از خواب بيدار شده و به ناگاه با آن تخته سنگ صيقلي و بلند مواجه شدند. شکل چهارگوش و مکعب مستطيل اين تخته سنگ و سطح صاف آن به خوبي بيانگز حيث نمادين آن است. پيش از به نمايش در آمدن اين تخته سنگ، اشيايي که در فيلم مي  بينيم، همه اشياي طبيعي هستند؛ بيابان، برکه، خورشيد، ميمون  ها، مورچه  خوارها و ... ولي اين تخته سنگ داراي شکلي غيرطبيعي است. شکل چهارگوش و مکعب مستطيلي آن، و همچنين سطح صيقلي آن، دلالت  کننده به فاعل هوشمندي است که آن را بدين شکل درآورده است. اين تخته سنگ که مشخص است به وسيله  ي يک فاعل هوشمند بدين شکل درآمده، الهام بخش ميمون  ها مي شود تا هوشمندانه و مختارانه(و نه از روي غرائز طبيعي) در طبيعت تغيير ايجاد کنند. بنابراين اين تخته سنگ، به طور نمادين، بيانگر تولد ذهنيت در تاريخ بشر است، ذهنيت و هوشي که به انسان امکان مي دهد تا طبيعت را به اشکال مختلف، دلخواه و دقيق درآورد.

 


تحقق تخنه: بنابراين انسان به واسطه  ي اين افق ديد جديد، از ساير حيوانات متمايز مي  شود و همچون موجودي خاص ظاهر مي  شود. انسان در اين مقطع زماني واجد درکي از هستي مي  شود. هرچند اين درک بسيار ساده و ابتدايي است ولي در همين حد هم انسان، تنها موجودي است که داراي درکي از هستي است. درکي که به انسان توان استفاده از ابزار را مي  دهد. انسان در اين زمان، توان تفکر و تأمل درباره  ي هستي را ندارد، اين پرسش فراتر از ظرفيت وجودي او است اما به همين اندازه که استخوان را همچون ابزاري به دست مي  گيرد و به وسيله  ي آن در طبيعت تغيير ايجاد مي  کند و آن را به خدمت خود مي  گيرد، واجد درکي از هستي است. اين درک، درکي اوليه، ابتدايي، غير مفهومي و تودستي است.(رک: بيمل: 59)
به نظر هايدگر، انسان تنها موجودي است که مي  تواند از هستي پرسش کند. ولي انسان لزوما از هستي پرسش نمي کند بلکه پرسش درباره هستي، ممکن است به پرسشي فراموش شده براي بشر تبديل شود. اما در هر صورت، اين مسأله وجود دارد که چرا انسان تنها موجودي است که توانايي پرسش از هستي را دارد. پاسخ هايدگر اين است که چون انسان تنها موجودي است که واجد درکي اوليه از هستي است. هرچند مسأله هستي غامض ترين پرسش  ها براي بشر است ولي انسان کاملا به هستي جاهل نيست بلکه به خلاف ساير موجودات درکي اوليه از آن دارد. اين درک اوليه انسان، در مواجهه انسان با موجودات(هستنده ها) آشکار است علي الخصوص در مواجهه انسان با ابزار. استفاده انسان از ابزار، دلالت گر اين است که او بصيرتي خاص و نگرشي ويژه در استفاده  ي عملي از اشياء دارد: «آن بصيرت ويژه  اي که برخورد ماهرانه و عملي ما را با اشياء هدايت مي  کند کارداني است.»(بيمل 59) اما کارداني چيست؟ کارداني بدين معنا است که انسان شيء را همچون نشانه  اي که به چيز ديگري اشاره دارد ببيند. يعني براي شيء حيث براي-چه (what-for) قائل باشد. بدين وسيله است که شيء مبدل به ابزار مي  شود: «هر ابزاري، ابزار براي چيزي است. براي مثال محصولي که بايد ساخته شود براي-چه  ي چکش، رنده نجار و ميخ است. اين محصول(مثل کفش) نيز خود جنبه  ي ابزاري دارد. کفشي که بايد با استفاده از چکش ساخته شود خود وسيله  اي براي پوشيدن است...»(بيمل، 59) بنابراين ابزارها مدام به چيز ديگري اشاره دارند. ابزارها نشانه  ي چيز ديگري هستند: «ابزار يعني نشانه»(بيمل،60) و به اين وسيله جهاني براي انسان ساخته مي  شود: «براي مثال کفش وسيله اي است براي راه رفتن اما خود راه رفتن در بافتي از اشيايي که در پوشيدن کفش خود را مي  نمايند قرار دارد، مثل رفتن به دانشگاه، رفتن به محل کار و غيره. دانشگاه محلي است براي درس خواندن، درس خواندن مي  تواند موقعيت اجتماعي ما را ارتقا ببخشد و موجب موفقيت ما در زندگي شود، موفقيت در زندگي عبارت است از ... به خوبي آشکار است که ما در چه بافت پيچيده  اي از مناسبات ميان اشياء با يکديگر، ميان خود با اشياء و نيز مناسبات ميان خود مان قرار داريم.»(بيمل، 95) بنابراين به وسيله  ي ابزارها ما داراي يک جهان که همان بافت پيچيده  ي مذکور است مي  شويم. اين جهان  داري يا به عباررتي «در-عالم-بودن» ويژگي استثنايي انسان در ميان ساير موجودات است، که متضمن درکي اوليه از هستي است.

 


بنابراين وجود ابزار در دست انسان خود دلالت گر درکي و رهيافتي نسبت به هستي نزد انسان است؛ رهيافتي که در زبان يوناني مي توان آن را با واژه «تخنه» بيان کرد. تخنه در زبان يوناني باستان در مقابل «فوزيس» قرار مي  گيرد. فوزيس نامي براي كل موجودات است. هر گونه طريق راهيابي به ميان موجوداتِ «فوزيس» و تغيير آنها، تخنه ناميده مي  شود: «تخنه به نوعي از شناسايي(و دانستن) اطلاق مي  شد كه آدمي را هنگام توليد چيزي، چه ابزار «صنعت» و چه اثر هنري راهنمايي مي  كند.»(کوکلمانس، ص 8)
در فيلم «2001: يک اديسه  ي فضايي» ما انسان  هاي اوليه را قرن  ها پيش از زايش هنر مي  بينيم ولي هرچند هنر هنوز ميان آنها ظهور نکرده ولي با استفاده از اشياء همچون ابزار، تخنه تحقق يافته  است يعني در اين برهه از زمان؛ با به کارگيري استخوان به عنوان چکش يعني به عنوان ابزار، بايد انسان اوليه را واجد درک اوليه از هستي بدانيم. انسان در خلق ابزار مانند يك صنعت گر چيزي را براي رسيدن به مقصودي تغيير مي  دهد. انسان اوليه درون فيلم نيز، استخوان را در جهت رسيدن به مقاصد خود؛ مقاصدي مثل شکار و جنگ، به کار مي  گيرد.
در سکانسي از فيلم، مي  بينيم که انسان اوليه  اي که موفق شده از استخوان همچون سلاح جنگ استفاده کند و دشمن را از قلمرو خود بيرون براند، از خوشحالي ناشي از اين پيروزي مغرورانه استخوان را به آسمان پرتاب مي  کند و در حالي که ما آن استخوان را در آسمان مي  بينيم،  ناگهان  فيلم به هزاران(و يا شايد ميليون  ها) سال جلوتر مي  رود، و به جاي استخوان، يک سفينه فضايي در آسمان پديدار مي  شود. اين تصوير کنايه از اين دارد که استخوان همچون ابزار در دست بشر اوليه و سفينه فضايي، از حيث ابزار بودن، ماهيتا تفاوت بنيادين با يکديگر ندارند و هر دو ناشي از رهيافت خاصي از سوي بشر نسبت به موجودات عالم(فوزيس) هستند؛ يعني حاصل تحقق تخنه هستند.   

 


بازگشت مجدد تخته سنگ: دکتر فلويد در سفر به فضاپيماي کلاويوس از همکاران خود در اين فضاپيما مي  شنود که يک ميدان مغناطيسي روي سطح ماه يافت شده که پرسش  هايي را براي آنها ايجاد کرده  است. يکي از فضانوردان اظهار مي کند که «حتي از برخورد يک شهاب سنگ با سطح ماه هم چنين ميداني ايجاد نمي  شود. بنابراين تصميم گرفتيم که يک نگاهي به آن بياندازيم» فضانوردان کلاويس مي  گويند که پس از بررسي  ها و حفاري  ها متوجه شديم که شيءاي که اين ميدان مربوط به آن است، توسط هيچ فرسايش طبيعي(natural erosion) يا ديگر نيروها، زير سطح ماه پنهان نشده است. بلکه «به نظر مي رسد که اين شيء 4ميليون سال پيش باقصد و تأمل و به طور حساب شده(deliberately) در آن جا مدفون شده است». کلمه  ي deliberately موجب تعجب دکتر فلويد مي  شود و او اين ادعا را که آن شيء با قصد و تأمل و به طور حساب شده زير سطح ماه پنهان شده را تمسخر مي  کند و اين گونه اظهارات را اراجيف مي  داند. جالب اينکه خود فضانوردي که چنين ادعايي کرده، نيز مايل است اين ادعا اراجيف باشد.(دکتر فلويد خود پس از مواجهه شدن با اين شيء که 40 فوت زير سطح ماه پنهان شده بود، آن را «نخستين شاهد حيات هوشمند بيرون از کره زمين» (the first evidence of intelligent life off the Earth) معرفي مي  کند)
علت اينکه چنين ادعايي براي دکتر فلويد مضحک است اين است که اين ادعا به پذيرش عنصري هوشمند غير از انسان، که صرفا تابع قوانين طبيعت نيست، مي  انجامد. البته بشر پيشتر در تاريخ عناصر غيرطبيعي را در جهان  بيني خود به گونه  هاي مختلف پذيرفته است و نمونه  ي بارز آن جهان  بيني ديني است. در بسياري از اديان، اساس طبيعت مادي، مبتني بر موجودي غيرطبيعي و غيرمادي است، طبيعت و فيزيک قائم به ماوراي طبيعت و متافيزيک است. اما در جهان  بيني علمي مدرن، جهان عبارت است از طبيعت مادي و نهايتا يک عنصر که خصايص غيرمادي از خود نشان مي  دهد؛ يعني ذهن انسان. در چارچوب اين جهان  بيني بسياري حتي ذهن انسان را نيز به طبيعت مادي و فيزيکي فرومي  کاهند و علت اينکه خصايص آن را نمي  توان به شيوه فيزيکي تبيين کرد، پيچيده بودن ساختار آن و محدود بودن علم فعلي بشر مي  دانند.
بنابراين در چنين جهان  بيني  اي که دکتر فلويد در محيط آن رشد يافته و همه کائنات را از زاويه آن مي  بيند، وجود عنصري غير طبيعي، مضحک به نظر مي  رسد. تأمل، تفکر، قصد و حساب شده کار کردن، از ويژگي  هاي غيرطبيعي(2) به شمار مي  روند. بر اساس نگرش علمي به جهان، در طبيعت هر چه هست بر اساس جبر علي-معلولي عمل مي  کند. پيشتر گفتيم که دکارت، از پدران نگرش مدرن به جهان، حتي اعمال حيوانات را محکوم به قوانين علي-معلولي مي  دانست. به نظر او حيوانات از روي غريزه همه  ي اعمالشان را انجام مي  دهند و هيچ اختياري از خود ندارند.

 


اما تأمل و تفکر، نشان دهنده اين است که صاحب آن اختيار بر انجام کارهاي خود را دارد. يعني مي  تواند کارهاي متعددي را انجام دهد و با تأمل يکي از آن کارها را مختارانه بر مي  گزيند. بنابراين وقتي فضانوردِ فضاپيماي کلاويوس مي  گويد ما به اين نتيجه رسيديم که آن شيء با تأمل و حساب شده زير سطح ماه پنهان شده است، در واقع مي  گويد ما به اين نتيجه رسيديم که موجودي صاحب هوش و اختيار و عقل،(يعني موجودي غيرفيزيکي) اين شيء را زير سطح ماه پنهان کرده است. در صحنه هاي بعدي فيلم متوجه مي  شويم که شيءاي که زير سطح ماه پنهان شده، مشابه[يا خود] همان تخته سنگي که ميمون  ها در هنگام سحرگاه با آن مواجه شدند و الهام  بخش آنها در کشف ابزار شد، مي  باشد. وقتي دکتر فلويد و فضانوردان کلاويوس به اين تخته سنگ نزديک مي  شوند، مي  بينيم که آنها نيز همچون ميمون  هاي ابتداي فيلم از ديدن اين تخته سنگ شگفت زده شدند. همچون همان ميمون  ها با احتياط به آن نزديک مي  شوند و همانند آنها به سطح صاف و صيقلي آن دست مي  زنند. وقتي اين فضانوردان مي  خواهند در کنار اين تخته سنگ بايستند و يک عکس دسته جمعي بگيرند، ناگهان يک ارتعاش راديويي گوش خراش از سمت تخته سنگ به صدا در مي  آيد به نحوي که فضانوردان را اذيت مي  کند و آنها موفق به گرفتن اين عکس نمي  شوند. اين ارتعاش راديويي قدرتمند به گفته  ي دکتر فلويد، به سمت سياره  ي مشتري جريان پيدا مي  کند. اين صدا باعث مي  شود که توجه فضانوردان به ضلع فوقاني تخته سنگ جلب شود. و بنابراين فضانوردان باز همانند همان ميمون  ها(يا انسان  هاي اوليه)، در مقابل اين تخته سنگ مي  ايستند و به بالاي آن مي  نگرند و  خورشيد و مشتري را در آسمان مي  بينند. خورشيد به وسيله اين تخته سنگ، در زاويه ديد فضانوردان دو نيم شده است(نيمي پشت تخته سنگ پنهان و نيمي بالاي آن قابل ديد است) باز کنايه از اينکه به واسطه  ي اين تخته سنگ براي اين فضانوردان افق جديدي گشوده است، افقي رو به بالا. 
شکل خاص تخته سنگ، يعني حالت مکعب مستطيلي، با ارتفاع بلند و پهناي نازک و سطح صيقلي، نمايان گر اين است که فضانوردان همچون ميمون  هاي آغاز فيلم با شيءاي مواجه شدند که ساخته دست طبيعت نيست. از سوي ديگر، از آنجا که اين شيء ساخته دست خود انسان ها هم نيست، و از آنجا که تنها موجود ذي  شعور در جهان  بيني علمي  اي که اين فضانوردان هستي و جهان را از زاويه آن مي  بينند، انسان است، مواجهه با شيءاي که مصنوع موجودي ذي  شعور است ولي مصنوع انسان نيست، بسيار شگفت  آور است.    

 

   
همان گونه که بيان شد، فضانوردان در نگاه رو به بالا به سمت ضلع فوقاني اين تخته سنگ نيمي از خورشيد را بر فراز تخته سنگ مي  بينند در حالي که نيمي ديگر از آن پشت تخته سنگ پنهان است. همچنين سياره  ي مشتري در اين تصوير ديده مي  شود. پس از اين صحنه، قسمت دوم فيلم تحت عنوان عمليات مشتري شروع مي  شود. به نظر مي آيد که نگاه فضانوردان به ضلع فوقاني تخته سنگ، کنايه از اين است که اين تخته سنگ افقي جديد و رو به بالا را براي فضانوردان(انسان) ايجاد مي  کند که ميل به تعالي را در آنها افزون مي  کند. ارتعاش راديويي که از جانب تخته سنگ به سمت مشتري جريان پيدا مي  کند نيز توجه فضانوردان را به مشتري جلب مي  کند. به طوري که پس از آن مأموريت مشتري آغاز مي  شود، يعني دور شدن بيشتر از سطح زمين، و تعالي بيشتر.
بنابراين آنچه در مورد مواجهه  ي فضانوردان در روي سطح ماه با اين تخته سنگ مهم به نظر مي  رسد اين است که اولا اين تخته سنگ دلالت  گر اين است که اين فضانوردان در فضا، در قسمتي از طبيعت مادي که محکوم قوانين مادي است، با قوانين علمي خود به اين نتيجه مي  رسند که 4 ميليون سال پيش موجودي صاحب هوش و تفکر اين شيء را در اين بخش از طبيعت پنهان کرده است. ولي مسأله اينجا است که در جهان  بيني علمي اين فضانوردان، موجودي غير از انسان، که صاحب خرد و هوش باشد، جايي ندارد. و از آنجا که اين کار(پنهان کردن تخته سنگ زير سطح ماه) کار انسان ها نيست، وجود اين تخته سنگ در ماه، براي فضانوردان به يک مسأله  ي پيچيده بدل مي  شود به نحوي که دکتر فلويد درباره  ي آن مي  گويد: «منشاء و هدف از آن(its origin and purpose) يک راز کامل (total mystery) است». اينکه دکتر فلويد از هدف از مدفون شدن اين تخته سنگ به عنوان يک مسأله ياد مي  کند جالب توجه است چرا که علم تجربي به دنبال هدف و غايت اشيا نيست. مسأله علت غايي در طبيعيات ارسطو مطرح بود ولي در علم مدرن، چنين مسأله  اي ديگر مطرح نيست چرا که موضوع علم مدرن طبيعت فيزيکي است که بر اساس نگرش مدرن در افعال خود، غايتي ندارد بلکه تابع قوانين علي-معلولي فيزيکي است.

برای مطالعه بخش دوم بر روی لینک زیر کلیک کنید :

 

بخش دوم

 
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 16 درجه