X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 

در زمان های بسیار قدیم، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند، خسته تر و کسل تر از همیشه. 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید با هم یه بازی کنیم، مثلا قایم موشک ...
همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فورا فریاد زد: من چشم می گذارم و از آنجا که هیچ کس،بجز حسادت، نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند که او چشم بگذارد .
دیوانگی جلوی درختی ایستاد و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن : یک...دو...سه...


موضوع: داستان کوتاه

نظرات (5)
  |  
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 46 درجه
ادامه مطلب