X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
۲۶ آبان ۱۳۹۲

پرنده بر شانه های انسان نشست.

 انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نیستم تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .

 پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم  اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

 انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.

 پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید،

 اما باز هم خندید.پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

 انسان دیگر نخندید.

 انگار درخاطراتش چیزی را به یاد آورد.

 چیزی كه نمی دانست چیست.

 شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است.

درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود

پرنده این را گفت و پر زد.

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد، روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

 زمین و آسمان هر دو برای تو بود.

اما تو آسمان را ندیدی. راستی  بالهایت را كجا جا گذاشتی؟

 انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

==================================================

حتما روش کلیک کن.کاملا تایید شده وسرشار از ارامش

=====================================================

نویسنده:محمدحسن(شیراز)

مطلب ویژه:

خواندنی ترین کتاب های دنیا

دلنوشته به سبک کامیون

نادر فلاح......بروسلی ایران

آرشیو گذشته:

بیا اینجوری نگاه کنیم

قابل توجه کباب خورها....

یه وقتایی

 
موضوع: متفرقه
  |  
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 44 درجه