X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
HFHCD
 
تاریخ عضویت: 1391/06/05
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1391/10/19
تعداد مطالب: 2
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 1179
 pc  ps4 
 
درباره وبلاگ
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۰۹:۲۶ ب.ظ  ::  موضوع: خنده دار
 

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

 


وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 14 درجه
 
 
 
دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۴۱:۲۳ ق.ظ  ::  موضوع: خنده دار
 
 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 39 درجه