X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
amir7248
 
تاریخ عضویت: 1393/06/17
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1393/11/02
تعداد مطالب: 73
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 0
 
درباره وبلاگ
nothing is true - everything is permitted
دوستانی که عضو پردیس گیم نیستند و قادر به ثبت نظر نیستند میتوانند نظرات خود را به ادرس email زیر بفرستند:
amirmardy@gmail.com
برای مشاهده مطالبی که قبل از تیر ماه 96 نگاشته شده اند باید از ف.ی.ل.ت.ر شکن استفاده کنید!!
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۱۱:۲۴ ب.ظ  ::  موضوع: متفرقه
 

گاهی دیده میشود که کودکان حرف های عجیبی میزنند و کارهای عجیبی انجام میدهند که گاها ترسناک هستند به عنوان نمونه به 5 مثال زیر دقت کنید:

کودکی که این نقاشی را برای معلمش کشیده چنین گفته:این تورسو است.او یکی از اجداد من است خانواده ام با استفاده از اینه خانه با او ارتباط برقرار میکنند و به من گفته اند که او بی نهایت قدرتمند است.

 

نوشته زیر نقاشی:امروز با مادر و پدر و گربه مان خیلی خوش گذشت حتی آن شیطان هم دیگر دست از سرمان برداشته بود.

 

مسئولین یک مدرسه متوجه نوجوانی شدند که پس از ورود به مدرسه به شدت گریه میکرد وقتی دلیل را از او پرسیدند گفت که خانمی ترسناک هر روز دنبال او راه می افتد و تا مدرسه او را میترساند .وقتی از او خواستند چهره تقریبی او را بکشد با نقاشی زیر رو به رو شدند.

 

کودک یک خانواده پس از کشیدن این نقاشی به خانواده اش گفت که این هیولا هر روز در خانه بین انهاست ولی انها او را نمیبینند:

 

بهترین دوست این دختربچه:

 

و یا این نقاشی که توسط یک کودک کشیده شده و به معلمان خود میگفته که شب ها این موجود را بیرون خانه میبیند:

 

اما ماجرای لیزا مسئله ای فراتر از این نقاشی های کودکانه بود به طوری که تنها در یک نقاشی عجیب یا ترسناک خلاصه نمیشد این ماجرا کاملا ادامه دار بود و دخترکی که این نقاشی ها را میکشید به شکل خاطرات روزانه انها را ثبت کرده است.در زیر ماجرای لیزا را میبینید و متن بالای هر عکس ترجمه نوشته های زیر نقاشی است:

"این لیزا است.او دوست من است مادر و پدرم او را نمیبینند به همین خاطر میگویند او یک دوست خیالی است.لیزا دوست خیلی خوبیست"

 

"امروز خواستم یک گل بکارم.میخواستم ان را در جعبه شن بگارم اما لیزا گفت پدرش انجا خوابیده بنابر این ان را در یک گلدان کوچک کاشتم"

 

"امروز لیزا با من به مدرسه امد.من خواستم او را به عنوانم دوستم معرفی کنم اما خانم مونرو ناراحت شد چون او را نمیدید.لیزا هم ناراحت شد و تخته پاک کن را قایم کرد"

 

دیروز مهمانی تولد من بود.مادرم پیتزا خریده بود ولی کسی نیامد.لیزا میگفت انها تا ایوان می ایند و میروند و کادو هایشان را میدهند.برایم سه باربی یک جفت کفش و 5 دلار اورده بودند.من و لیزا با باربی ها بازی کردیم"

 

"خانم مونرو امروز نیامده .جایگزین او خانم دیگمن است.او زیباست و مهربان و به ما اجازه میدهد بعد از ساعت خاطرات خوراکی بخوریم.ارزو میکنم خانم دیگمن معلم مان بماند"

 

"امروز جوناتان پارکر مداد من را دزدید.خانم دیگمن نتوانست پیدایش کند پس جوناتان را مجبور کرد مدادش را به من بدهد.امروز هم لیزا به مدرسه امده بود ولی خانم دیگمن هم او را نمیدید ولی باور کرد که لیزا وجود دارد"

 

"دیروز من و لیزا اینقدر بیرون ماندیم تا ماه درامد.پدرم خیلی عصبی شد و گفت لیزا احمق و غیر واقعیست.لیزا ناراحت شد و ناپدید شد.امروز لیزا به مدرسه نیامد ولی خانم دیگمن گفت خانم مونرو هم دیگر به مدرسه نخواهد امد"

 

"دیروز پدرم تمام روز سر کار بود حتی برای شام خانه نیامد.امروز هم هنوز سر کار است.مادرم امروز برای ناهار در کیفم پودینگ گذاشت.من عاشق پودینگ هستم"

 

"دلم برای لیزا تنگ شده.پدر مثل اینکه واقعا سر کار سرش شلوغه.اون حتی اخر هفته هم خانه نیامد.مامان از دستش عصبانیه.میخوام برای لیزا یه نامه بنویسم"

 

"لیزای عزیز دلم برایت تنگ شده.لطفا برگرد.متاسفم که پدرم اذیتت کرد.تو بهترین دوست من هستی"

 

"دیروز لیزا برگشت.اون گفت بابت این که رفته متاسفه من هم بهش گفتم پدرم خانه نمیاد.لیزا گفت پدرم و خانم مونرو مثل پدرش به خواب رفتن.امیدوارم زوردتر بیدار بشن"

 

دوستان در مطلب بعدی نتیجه تحقیقاتی که درباره لیزا صورت گرفته را خواهید دید.

 
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 39 درجه