X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

بخش اول:گله سگ های نگهبان

الا، نفس عمیقی کشید و چند بار به رو در کوبید در باز شد، استاد *تیکان، با روی گشاده او را به داخل دعوت کرد

. اتاق، پر بود از کتاب و نامه و هر چیزی که ارتباطی با فکر داشت. استاد روی صندلی نشست و به الا که به کاغذهای انبوه روی میز زل زده بود، گفت: در خدمتم

الا گفت : استاد، بعضی از بچه ها مرخصی می خوان، تا به خانواده هاشون سر بزنن اما فرمانده *میل موافقت نمی کنه، راستش رو بخواهید تاریکی اینجا، روی همه ما تاثیر گذاشته. خودتون که بهتر می دونید، هفته قبل، یکی از سربازان برجک غربی، به طرز عجیبی خودکشی کرد

. استاد پرسید: فرمانده چه نظری داره؟

الا جواب داد: فرمانده میگن، سگ ها وظیفه نگهبانی دارن، مرخصی برا آدمهاست! استاد تیکان نفس عمیقی کشید و گفت: من بازم با فرمانده صحبت می کنم پسرم. برو و به کارهات برس. الا در حالی که از چهره اش غم و غصه می بارید، احترام گذاشت و به سمت در رفت.
استاد تیکان، از جاش بلند شد و صدا زد: الا، صدایی استاد هم مثل همه چیزهای مرتبط به او، آرام بخش بود. استاد ادامه داد: خودت بهتر می دونی که از نظر من، تو و دوستات، قهرمان هستید نه سگ. نه عقل و نه آیین یکتا، این دسته بندی رو قبول نمی کنن. من برای شما نگهبانان روشنایی و خانواده هاتون خیلی بیشتر احترام قائلم تا برای طبقات بالاتر.. .

الا دست بر سینه گذاشت و گفت : ما هم برای شما به اندازه پدر و مادرمون، احترام قائلیم. ..... الا پس از احترام از درب بیرون اومد.
در مسیر متوجه شد یکی از مشعل های داخل راهرو در حال خاموش شدنه. با سرعت دست بکار شد، و مشعل رو عوض کرد . اونقدر فرمانده میل روی روشنایی حساس بود که یه مشعل خاموش همه رو به اندازه مرگ می ترسوند. تازه میل شعاری داشت که بارها و بارها تکرار می کرد... اگر عرضه نداری یه مشعل رو روشن نگه داری، لیاقت نداری مشعل زندگیت روشن بمونه. از درب اصلی فرماندهی خارج شد. سوز تاریکی همه رو بهم ریخته بود
.. چند نفر از کاتبان، که گوشه ایستاده بودن و در مورد پاس های نگهبانی مشورت می کردن، متوجه الا شدن. یکی از اون ها به طرز تحقیرآمیزی، پارس کرد! بعد به بـ*غـل دستیش گفت: شنیدی، یکی از سگ ها هار شده و پاچه خودش رو گرفته! کاتب دیگه گفت: همون قضیه خودکشی رو میگی... جواب داد: خودکشی نه، سگ کشی! صدایی خنده هاشون نگهبان ها رو آزار میداد. چه اونایی که استراحت می کردن و چه اونهایی که نوبت پاسشون رسیده بود.
تو همین احوالات، یه کاتب با سرعت خودش رو به چند نفر رسوند و گفت: اینجا چیکار می کنید، تن لشتون رو قل بدید به سمت در یه تعداد توله سگ جدید داریم!
الا خوب می دونست چی میگن. توله سگ، یعنی نگهبان تازه وارد. نگهبان تازه وارد یعنی فشار کمتر برا قدیمی ها و زجر کشیدن تازه واردها.

ادامه دارد...

........

لطفا نظرتون رو با من در مبان بگذارید، ممنون

 
موضوع: Novel
  |  
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 4 درجه
نظرات (4)