X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
Af5h1n
 
تاریخ عضویت: 1389/11/28
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1390/08/08
تعداد مطالب: 377
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 97
 pc  ps2  x360 
 
درباره وبلاگ
دورود. افشین هستم 21 ساله از رشت. دانشجویه رشته حسابداری. زندگیم با موزیک و فیلم و گیم میچرخه....
___________________________
ســـــلامتیه کــسی که نمــیشناســــه منو
اما نوشــــته هامو میــخونـــــه
تا از درونــم با خــبر شه
و زیرش نظر میــزاره
نه واســه اینکه خوشــش اومــده
واســه اینــکه بهت بفهــمونه که تنــها نیــستی
سلامتیه همه ی شما دوستایه خوبم
----------------------
http://af5h1n.blogsky.com/ وبلاگ جدیدمه. حمایت کنید رفقا
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۷:۱۸:۳۱ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

 

بازی زندگی ، بازی بومرنگ هاست؛ اندیشه ها ، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفت آوری به سوی ما باز می گردند. ( فلورانس اسکاول شین )

یادتان باشد که نیرو بخش ترین قانون این است : با وجود هر پیشامدی ، از زندگی خود لذت ببرید. ( آنتونی رابینز )

توان با هم خندیدن ، لازمه ی عشق است. ( امرسون )

مردم از کسی لذت می برند که از زندگی لذت می برند. ( جان ماکسول )ان ماکسول )

ارزش هر چیزی را می توان با مقدار زمانی که حاضرید صرف آن کنید اندازه گیری کرد. ( برایان تریس )

در سن 83 سالگی از " فرنک لوید رایت " معمار بزرگ و نامدار پرسیدند: از میان کارهای بزرگی که انجام داده ای کدام را بیشتر می پسندی و او پاسخ داد: کار بعدی را ( جان ماکسول )

ما کمتر به یاد می آوریم که معلم ما به ما چه آموخته ، اما کمتر از یاد می بریم که ما را چقدر دوست داشته است. ( جان ماکسول )

هر کاری که دران ، بهترین هستید و بیشترین درآمد را برای شما به وجود می آورد، همان است که باید بیشترین زمان و انرژی خود را روی آن بگذارید. (  جک کانفیلد )

اگر فکر کنید که کار، یعنی زحمت و مشقت محض و وسیله ای برای تامین معاش خانواده ، به احتمال زیاد، چیزی بیش از آن هم گیرتان نخواهد آمد. ( آنتونی رابینز )

یک فرد هرچقدر هم که باهوش هم که باشد ، مشکل است که به تنهای بتواند با تمام استعدادهای یک گروه کارآمد برابری کند. ( آنتونی رابینز )

اشخاص فراموش می کنند که کار را به چه سرعتی انجام دادید، اما به یادشان می ماند که کیفیت کار شما چگونه بود. ( هووارد نیوتون )

به مجرد اینکه گناه شکستمان را به گردن دیگری انداختیم، از توان رشد خود کاسته ایم. ( لئوبوسکالیا )

موفقیت، توانایی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن شور و حرارت است. ( چرچیل )

تنها هدیه دادن مهم نیست ، سلیقه در انتخاب هم مهم است. ( دانته)

 

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 7 درجه
 
 
 
جمعه ۰۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۳:۴۱:۳۵ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم “ارتب” خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند …                                    

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 11 درجه
 
 
 
سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۵۸:۱۶ ق.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر.......

بقیه در ادامه مطلب

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 11 درجه
 
 
 
دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱:۱۷:۱۶ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته.........

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 8 درجه
 
 
 
شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۲:۳۰:۴۵ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

 

3ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.


8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 15 درجه
 
 
 
پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۷:۰۱ ق.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
 
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود 
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت
بقیه در ادامه مطلب



 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 1 درجه
 
 
 
جمعه ۰۷ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۳:۱۴:۳۵ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟ 

مطالب قبلی





 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 12 درجه
 
 
 
دوشنبه ۰۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۶:۰۱:۰۸ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم !درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می خواهی می توانی تمام سیب های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.

..............

بقیه در ادامه مطلب

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 20 درجه
 
 
 
شنبه ۰۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۰۸:۳۱ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

 

_ دختر: آرومتر من می ترسم!

_ پسر: نه خوش می گذره!

_ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!!

بقیه در ادامه مطلب

 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 14 درجه
 
 
 
چهارشنبه ۰۷ دی ۱۳۹۰ ساعت ۷:۰۹:۲۷ ب.ظ  ::  موضوع: 1-اندیشه ی ماندگار
 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست

به ادامه مطلب بروید


 
ادامه مطلب
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 24 درجه