از عقلم سوال کردم چرا زندگی تاریک میشه ؟ جواب داد چون تاریکی بخشی از تجربه هست در زندگی و دردناک هست تجربه کردنش.

سوال کردم پس روشنایی تجربه زیبای زندگی هست ؟ جواب داد روشنایی وجود نداره.

سوال کردم منظورت چیه؟ جواب داد روشنایی یه دروغ هست برا فراموش کردن تلخی ها و زشتی های تاریکی.

سوال کردم پس چجوری باید لذت برد از زندگی؟ جواب داد لذتی وجود نداره برا تو که بهش دست پیدا کنی.

عقل بدون معطلی باز جواب داد با تاریکی دوست شو که هیچوقت ترکت نمیکنه و هیچوقت بهت خیانت نمیکنه چون روشنایی با دروغ میاد و اثر کمی هست در باور کردن "دروغ".

سوال کردم چطور میشه که از تاریکی لذت برد؟ جواب داد قبول کن رویاهات در واقعیت وجود ندارن و هیچوقت هم رنگ واقعیت رو نمیبینن.

سوال کردم از کجا انقدر مطمئن هستی؟ جواب داد جایی که تو بهش میگی "سرزمین" اثری از لذت در "روان" وجود نداره...تنها راه اینه که از تاریکی هاش لذت ببری.

بعد از شنیدن جواب تنم لرزید چون میدونستم به هیچ وجه نمیتونم بهانه بیارم برا قبول نکردنش.

اخرین سوالم رو پرسیدم...

من چرا باید وجود داشته باشم وقتی که خوشبختیم از تاریکی باید بدست بیاد؟

میدونید چی جواب داد؟ گفت "نمیدونم...اما وجود داشته باشی و زجر بکشی همه میفهمن راه تورو نرن"

وقتی خود مغز حالت "گوه گیجه" میگیره در اینکه چه سمتی رو انتخاب کنیم چرا بقیه انتظار دارن که من و بقیه باید با حس ششم جواب تمام مشکلاتمون رو بدیم؟

چرا خانواده ها انتظار دارن وقتی بدترین دروغ هارو میگن به بچه هاشون (درباره رویاهایی که به واقعیت تبدیل نمیشه) ما با موفقیت به پدر و مادر های اینده تبدیل بشیم؟

چرا باید من 50 تا "چرا" دیگه بنویسم تا شما بالاخره متوجه بشید که همیشه به افراد دارای قدرت در کشور نیست که ما مشکل داریم؟بعضی اوقات ما خود مشکل رو تشکیل میدیم. 

خیلی ها میگن پدر و مادر شدن قشنگترین نعمت هست.

اما کثیف ترین و رقت انگیز ترین نعمت(که در اینجا گناه کبیره معنی میده) پدر و مادر شدن افرادی هست که "نباید پدر و مادر بشن" و کسی جلوشون رو نمیگیره.

یکم فکر کنید دربارش...