X
تبلیغات
فروشگاه westbazi
 
 
amir65
 
تاریخ عضویت: 1392/02/08
تاریخ ایجاد وبلاگ: 1392/03/07
تعداد مطالب: 59
تعداد ارسال های تالار گفتگو: 254
 pc  x360 
 
درباره وبلاگ
 
منو اصلی
موضوعات
آرشیو ماهیانه مطالب
پیوند ها
آمار بازدیدکنندگان
خوراک خور (RSS Feed)
 
 

 
 
لطفــا چند لحظه صبر نمائید...
 
بستن پنجره هشدار
 
 
دوشنبه ۰۶ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۲:۰۴:۳۴ ب.ظ  ::  موضوع: درد و دل
 

شنبه بعد از کلاس رفتم خونه ی دوستم که بازی ال کلاسیکو رو اونجا ببینم 

بعد از بازی حاضر شدم که برم اونم  اصرار کرد که برسونه منم گفتم دوقدم راهه 

خودم پیاده میرم  ( خونمون دو چهار راه پایین تره )

خلاصه راه افتادم 

یادمه هوا خیلی سرد بود منم فقط یه ژاکت پوشیده بودم  

اومدم کنار خیابون که اگه ماشین گذری رد شد ( مسافر کش ) 

سوار شم که یه ماشین اومد و سوار شدم 

تا سوار شدم فهمیدم راننده دبیر ادبیات دبیرستانمون بود 

اونم منو شناخت

 یکم سلام و احوال پرسی کردیم و من فهمیدم هنوز بازنشسته نشده 

خلاصه راه کوتاه بود و سریع پیاده شدم 

اونم پولی ازم نگرفت یعنی منم روم نمیشد بهش 300 تومن بدم .

اون شب تا صبح بیدار موندم و فقط به یه سوال داشتم فکر میکردم : 

یعنی این بود اون زندگی ایده آلی که ما ایرانی ها دنبالش بودیم ؟

نه واقعا این بود ؟ 

من دیگه چیزی نمیگم 

باقیش با شما ...

 
 
 
داغش کن!
درجه داغی این مطلب: 8 درجه